نوشته شده در 19 می , 2008 با خبرنگار

می گویم تا آخر ماه باید یک میلیون بریزیم به حساب صندوق تعاون مسکن مهر ، می گوید بله باید سرمایه گذاری کنید ، طلا هایتان را بفروشید .گفتم طلا کجا بوده همه را خوردیم و با نگاهی از سر اینکه باید روی پای خودتان بایستید می گوید وقتشه که به فکر سرمایه گذاری باشید ،توی دلم می گویم پدر من ، مرد حسابی، اگه داشتم که نمی آمدم به تو بگویم و با تو اینگونه مطرح کنم که آره مسکن مهر هم جلسه اش رو برگزار کرد گفتند یک میلیون تا آخر ماه بریزید به حساب.
تا کی با این فکر که تنها تکیه گاهم خودم هستم باید سر کنم ،بله من همیشه باید روی پای خودم می ایستادم از بچگی
Filed under: روزانه | Tagged: مسکن مهر, بی پولی, سرمایه گذاری | 1 نظر »
نوشته شده در 17 می , 2008 با خبرنگار
نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرورشی و یادگیری مهارتهای غیر درسی و فوق برنامه به نسل م شد افسوس می خورم ،پدر و مادر ما در آن زمان یعنی سالهای اولیه انقلاب که به دنیا آمدیم اینچنین که الان والدین در کوشش و تلاش ارتقاء دانش و مهارتهای فرزندان هستند نبودند یا نمی دانم شاید بودند و ما تنبل، ولی نه ، وقتی میبینم پسری درا سن 14 ، 15 سال می برندش به اردوی مهارتی ، کمپ می زنند ،برای هر گروه چند نفره یک مرغ زنده را سر می برند و می گویند بقیه کارها با خودتان از پر کندن تا پختن و خوردن، حسرت می خورم ، بهشان یاد می دهند که چگونه برنج بکارند ، می روند توی گل و دسته شالی بدست ، شالی می کارند ، زمان ما اینها بود؟ جنگ بود جنگ ،صدای آژیر، ترس تاریکی ، خاموشی ،مشق نوشتن زیر نور چراغ پیکنیک . من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم . به خودم به همسرم نگاه می کنم فوق العاده ترین، فوق برنامه برایمان کلاس زبان بود که آن را هم حرام کردیم و رفت ، فقط برو مدرسه فرمول حفظ کن ، درس حفظ کن ، مشق بنویس بخواب و دوباره برو مدرسه . چه وقت به ما یاد دادند که خودت باش استقلال شخصیتی داشته باش مقلد نباش ، اینها را امروز در بعضی مدارس می گویند ، می برندشان اردوی ایرانشناسی ، ما تهران را هم نشناختیم چه برسد به ایران. حسرت می خورم حسرت، سوختیم رفت پی کارش حالا من خوبش هستم ، حداقل یک چیزی از کامپیوتر و طراحی سر در میارم تا امرار معاش کنم ، اگر یادمان می دادند ، می گفتند چه خبرست ، نه نمی گفتند یاد می دادند که چه خبرست چه می شود وقتی بزرگ می شوی ، چه باید کنی وقتی بزرگ شدی . جالب است آن زمان تنبیه می کردند ، یادم هست وقتی کلاس سوم دبستان بودم به شوخی در زمان زنگ تفریح بازی می کردیم یکی از بچه بواسطه من سرخ خورد به تیزی دیوار و شکست ، فردایش مرا روی سکو سر صف بردند و پشت بلندگو اسمم را گفتند و ناظم یک توسری به سر زد ، تصور کنید جلوی جمع کثیر دانش آموزان ،یادم هست کلاس دوم راهنمایی برای در حرفه و فن باید تکه تسمه فلزی تهیه می کردیم ، تا بعد از پرداخت و دریل کاری می شد از این اندازه گیر های یا جای مته دریل ، من روی پای خودم بودم کسی کمک نمی کرد ، همه رفته بودند با پدرشان آهنگری سفارش داده بودند و آماده تحویل معلم می دادند و من وقتی رفتم و آهنگری و تکه آهن رو برای کار خریدم نمی دانستم که نباید پستی و بلندی داشته باشد و هرچه سنباده می زدم نمی شد که نمی شد و باز تنبیه معلم با چوب و چک .
البته شنیدید و دیدید توی بیست و سی هنوز هم هستند معلمانی که کتک می زنند ، من هنوز آن ناظم کلاس سوم دبستان را نبخشیده ام.
بی ربط:
هیچ از خودتون پرسیدین هنرپیشه های آمریکایی چرا زود به زود حامله میشن و چرا تا قبل از این به فکر بچه دار شدن ازدیاد نسل نبودند.
Filed under: روزانه, ویژه | Tagged: مهارت زندگی, مدرسه, نسل سوخته, پرورش, تنبیه, حسرت | No Comments »
نوشته شده در 11 می , 2008 با خبرنگار
جای همگی خالی امروز با ماشین اداره می خواستم برم ماموریت قم ، با عیال همسفر شدیم و زدیم به جاده 6:30 رفتیم ساعت 5 خونه بودیم خوش گذشت من بکارم رسیدم همسر به زیارت و چه خوشبخت ما، امروز روز ولادت حضرت زینب هم بود.
می دونید چرا این مطلب رو نوشتم چون من گواهینامه ندارم و برای اولین بار بود که با عیال مسافرتی می رفتیم که من راننده بودم.
راستی ماشین پژو بود زیاد سرعت هم نرفتم .
خیلی لوس شد نه؟
پی نوشت:
آقا تنها می رفتم بهتر بود یا با همسر !!
Filed under: روزانه, ویژه | Tagged: ماموریت, مسافرت, رانندگی | 1 نظر »