jump to navigation

تلفنم گم شد 21 ژوئن , 2008

Posted by گمشده in روزانه, ویژه.
Tags: , ,
comments closed

برای ثبت در تاریخ : امروز مورخ 87/4/1 تلفن همراه 6030 نوکیای اینجانب که چراغش روشن نمی شد و یک بار هم از جیبم افتاده و ضرب دیده بود،  به همراه یک قطعه سیم کارت تالیا بدون اعتبار و بدون سند (یعنی به نام خودم نبود)گم و توسط یک نفر انسان معتاد که پیک موتوری هم هست پیدا و به اینجانب بر گردانده نشد و هنوز هم سوار موتور است و نمی داند دستش رفته روی دکمه سبز پاسخ و من و همسرم داریم به صدای گوش خراش موتورش و کلام تکراری (( موتور آقا ، موتور)) گوش می کنیم.

من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم 17 می , 2008

Posted by گمشده in روزانه, ویژه.
Tags: , , , , ,
comments closed

نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرورشی و یادگیری مهارتهای غیر درسی و فوق برنامه به نسل م شد افسوس می خورم ،پدر و مادر ما در آن زمان یعنی سالهای اولیه انقلاب که به دنیا آمدیم اینچنین که الان والدین در کوشش و تلاش ارتقاء دانش و مهارتهای فرزندان هستند نبودند یا نمی دانم شاید بودند و ما تنبل، ولی نه ، وقتی میبینم پسری درا سن 14 ، 15 سال می برندش به اردوی مهارتی ، کمپ می زنند ،برای هر گروه چند نفره یک مرغ زنده را سر می برند و می گویند بقیه کارها با خودتان از پر کندن تا پختن و خوردن، حسرت می خورم ، بهشان یاد می دهند که چگونه برنج بکارند ، می روند توی گل و دسته شالی بدست ، شالی می کارند ، زمان ما اینها بود؟ جنگ بود جنگ ،صدای آژیر، ترس تاریکی ، خاموشی ،مشق نوشتن زیر نور چراغ پیکنیک . من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم . به خودم به همسرم نگاه می کنم فوق العاده ترین، فوق برنامه برایمان کلاس زبان بود که آن را هم حرام کردیم و رفت ، فقط برو مدرسه فرمول حفظ کن ، درس حفظ کن ، مشق بنویس بخواب و دوباره برو مدرسه . چه وقت به ما یاد دادند که خودت باش استقلال شخصیتی داشته باش مقلد نباش ، اینها را امروز در بعضی مدارس می گویند ، می برندشان اردوی ایرانشناسی ، ما تهران را هم نشناختیم چه برسد به ایران. حسرت می خورم حسرت، سوختیم رفت پی کارش حالا من خوبش هستم ، حداقل یک چیزی از کامپیوتر و طراحی سر در میارم تا امرار معاش کنم ، اگر یادمان می دادند ، می گفتند چه خبرست ، نه نمی گفتند یاد می دادند که چه خبرست چه می شود وقتی بزرگ می شوی ، چه باید کنی وقتی بزرگ شدی . جالب است آن زمان تنبیه می کردند ، یادم هست وقتی کلاس سوم دبستان بودم به شوخی در زمان زنگ تفریح بازی می کردیم یکی از بچه بواسطه من سرخ خورد به تیزی دیوار و شکست ، فردایش مرا روی سکو سر صف بردند و پشت بلندگو اسمم را گفتند و ناظم یک توسری به سر زد ، تصور کنید جلوی جمع کثیر دانش آموزان ،یادم هست کلاس دوم راهنمایی برای در حرفه و فن باید تکه تسمه فلزی تهیه می کردیم ، تا بعد از پرداخت و دریل کاری می شد از این اندازه گیر های یا جای مته دریل ، من روی پای خودم بودم کسی کمک نمی کرد ، همه رفته بودند با پدرشان آهنگری سفارش داده بودند و آماده تحویل معلم می دادند و من وقتی رفتم و آهنگری و تکه آهن رو برای کار خریدم نمی دانستم که نباید پستی و بلندی داشته باشد و هرچه سنباده می زدم نمی شد که نمی شد و باز تنبیه معلم با چوب و چک .
البته شنیدید و دیدید توی بیست و سی هنوز هم هستند معلمانی که کتک می زنند ، من هنوز آن ناظم کلاس سوم دبستان را نبخشیده ام.

بی ربط:

هیچ از خودتون پرسیدین هنرپیشه های آمریکایی چرا زود به زود حامله میشن و چرا تا قبل از این به فکر بچه دار شدن ازدیاد نسل نبودند.

ماشین سواری 11 می , 2008

Posted by گمشده in روزانه, ویژه.
Tags: , ,
comments closed

جای همگی خالی امروز با ماشین اداره می خواستم برم ماموریت قم ، با عیال همسفر شدیم و زدیم به جاده 6:30 رفتیم ساعت 5 خونه بودیم خوش گذشت من بکارم رسیدم همسر به زیارت و چه خوشبخت ما، امروز روز ولادت حضرت زینب هم بود.
می دونید چرا این مطلب رو نوشتم چون من گواهینامه ندارم و برای اولین بار بود که با عیال مسافرتی می رفتیم که من راننده بودم.
راستی ماشین پژو بود زیاد سرعت هم نرفتم .
خیلی لوس شد نه؟

پی نوشت:
آقا تنها می رفتم بهتر بود یا با همسر !!