اندر حکایت نمایشگاه کتاب الف 4 می , 2008
Posted by گمشده in روزانه.Tags: نمایشگاه کتاب, کارت اعتباری, پول, خسرو و شیرین, عابر بانک
trackback
جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب رو زیارت کنیم، خیلی شلوغ بود چند تا غرفه رو که دیدیم از گرما داشتم هلاک می شدم ، انتشارات سروش یک کتاب دیدم خوشم اومد دیدم قیمتش 1500 تومنه با تخفیف شد 1100 خریدم ، همسر محترمه گفت شانس داری هر چی میخای ارزونه ، گفتم خوب تو هم هر چی می خوای بخر، رفتیم انتشارات امیرکبیر کتاب گزیده خسزو شیرین رو خوشش اومد بگید چند 7000 تومان ؛ خوب دیگه چه کنیم گفتیم چشم می خریم ، اسم کتاب رو رو کاغذ درخواست نوشتم رفتم توی صف فاکتور ، فاکتور که صادر شد رفتم صندوق ، با کلی کلاس کارت رو در آوردم بدم به متصدی گفت قطعه ، منم به حساب اینکه تو حساب پول دارم و با کلاس خرج می کنم و پول رد و بدل نم ی کنم پول تو جیبم نبود به خانم گفتم بریم بیرون از عابر پول بگیریم بیام بخریم رفتیم توی محوطه حیاط ماشین عابر بانک صادرات صفی داشت از اینم سر تا اون سر بی خیال شدیم گفتیم بریم یک روز دیگه میام ، خلاصه رفتیم سمت در و بیرون نمایشگاه ، گفتیم بریم یک نهاری بزنیم شاید حال پیدا کردیم دوباره رفتیم نمایشگاه جای شما خالی رفتیم اول بانک پیدا کردیم و بعد رفتیم یک چلوکباب بناب خوردیم رفتیم خونه . امروز ساعت 3 می ریم دوباره نمایشگاه ایشاله خلوته.
پی نوشت:
امروز نرفتیم ، فردا