11 می , 2008 روی 5:21 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزانه, ویژه and tagged: ماموریت, مسافرت, رانندگی
جای همگی خالی امروز با ماشین اداره می خواستم برم ماموریت قم ، با عیال همسفر شدیم و زدیم به جاده 6:30 رفتیم ساعت 5 خونه بودیم خوش گذشت من بکارم رسیدم همسر به زیارت و چه خوشبخت ما، امروز روز ولادت حضرت زینب هم بود.
می دونید چرا این مطلب رو نوشتم چون من گواهینامه ندارم و برای اولین بار بود که با عیال مسافرتی می رفتیم که من راننده بودم.
راستی ماشین پژو بود زیاد سرعت هم نرفتم .
خیلی لوس شد نه؟
7 می , 2008 روی 2:24 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزانه and tagged: نمایشگاه کتاب, نادر ابراهیمی, نبوی, داستان
آقا رفیتم نمایشگاه ساعت 2/5. کتاب خریدیم ، آب خوردیم ، خسته شدیم ،پا درد گرفتیم و مقدار متنابهی کتاب سید ابراهیم نبوی ، نادر ابراهیمی یک چند تا کتاب دیگه خریدیم بسیار بسیار.
از نوشته های نادر ابراهیمی خوشم میاد کتابهای افسانه ی باران- مکانهای عمومی - تضادهای درونی-چهل نامه کوتاه به همسرم
ازنبوی یک فنجان چای داغ - گزیده رساله دلگشا - راپرتهای یومیه و تذکره ها - نبوی آنلاین دات کام - گفتگوی صریح
از جکسون بروان نکته های کوچک برای زندگی بهتر
از لئونارد بیشاپ ترجمه محسن سلیمانی درسهایی درباره داستان نویسی البته برای مادر
و خانه کوچک زندگی بزرگ گفتگو با پروین داعی پور انتشارات کمان
آقا فاکتور شما شد29200
حالا که نگاه می کنم می بینم زیاد هم خرید نکردم شاید چون زیاد گشتم و خسته شدم این تصور برام پیش اومده.
4 می , 2008 روی 12:30 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزانه and tagged: نمایشگاه کتاب, کارت اعتباری, پول, خسرو و شیرین, عابر بانک
جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب رو زیارت کنیم، خیلی شلوغ بود چند تا غرفه رو که دیدیم از گرما داشتم هلاک می شدم ، انتشارات سروش یک کتاب دیدم خوشم اومد دیدم قیمتش 1500 تومنه با تخفیف شد 1100 خریدم ، همسر محترمه گفت شانس داری هر چی میخای ارزونه ، گفتم خوب تو هم هر چی می خوای بخر، رفتیم انتشارات امیرکبیر کتاب گزیده خسزو شیرین رو خوشش اومد بگید چند 7000 تومان ؛ خوب دیگه چه کنیم گفتیم چشم می خریم ، اسم کتاب رو رو کاغذ درخواست نوشتم رفتم توی صف فاکتور ، فاکتور که صادر شد رفتم صندوق ، با کلی کلاس کارت رو در آوردم بدم به متصدی گفت قطعه ، منم به حساب اینکه تو حساب پول دارم و با کلاس خرج می کنم و پول رد و بدل نم ی کنم پول تو جیبم نبود به خانم گفتم بریم بیرون از عابر پول بگیریم بیام بخریم رفتیم توی محوطه حیاط ماشین عابر بانک صادرات صفی داشت از اینم سر تا اون سر بی خیال شدیم گفتیم بریم یک روز دیگه میام ، خلاصه رفتیم سمت در و بیرون نمایشگاه ، گفتیم بریم یک نهاری بزنیم شاید حال پیدا کردیم دوباره رفتیم نمایشگاه جای شما خالی رفتیم اول بانک پیدا کردیم و بعد رفتیم یک چلوکباب بناب خوردیم رفتیم خونه . امروز ساعت 3 می ریم دوباره نمایشگاه ایشاله خلوته.
پی نوشت:
امروز نرفتیم ، فردا